|
|
|
|
|
می گذرد در شب آیینه رود
خفته هزاران گل در سینه رود گلبـن لبخند فردایی موج سر زده از اشک سیمینه رود فراز رود نغمه خوان شکفته باغ کهکشان می سوزد شب در این میان رود و سرودش اوج و فرودش می رود تا دریای دور باغ آیینه دارد در سینه می رود تا ژرفای دور موجی در موجی می بندد بر افسون شب می خندد با آبی ها می پیوندد فردا رود افشان ابریشم در دریا می خوابد خورشید از باغ خاور می روید بر دریا می تابد موجی در موجی می بندد بر افسون شب می خندد با آبی ها می پیوند فردا رود طغیان شورافکن در دریا می خـوابد خورشید از شرق سوزان می روید بر دریا می تابد موجی در موجی می بندد بر افسون شب می خندد با آبی ها می پیوندد |
||