راز هستی >>> منوچهر همایون پور

خفته به ناز یار ما
چون گذری ای صبا
آهسته بگذر وز دیدارش
آزاری مرسان بر رخسارش
بوسه مزن به روی دلجوی او
توشه ببر ز خرمن موی او
در آن چشمان خفته راز هستی
وصل و هجران عشق و شور مستی
دارد از جهان .؟. سیه چشم او نشانی
گر بهم خورد خوابش بهم میخورد جهانی
در آن چشمان خفته راز هستی
وصل و هجران عشق و شور مستی
من به غمش بنگر جانم باز بر لبها
میگزرد بی .؟. بر من
چه شب ها چه شب ها چه شب ها چه شب ها
پروا کن از آن سلسله مو
بسته جان به
حال دل از آن طره بجو
کعبه دل شد آن روی نکو
آید گر به برم گویم همه در بر دل
آنچه مرا بی او رفته به لب چون می
در آن چشمان خفته راز هستی
وصل و هجران عشق و شور مستی