هستی >>> بنان

هستی چه بود قصه پر رنج و ملالی
کابوس پر از وحشتی آشفته خيالی
ای هستی منو مستی تو افسانه اي غم افزا
کو فرصتی که لذتی بريم از شب وصالی
ز هستی نصيبم بود درد بینهایت
چنان نی ندارم سر شکوه و شکايت
چرايی غمین اقامت گزین به درگاه می فروشان
گريز از محن چو من ساغری بزن ساغری بنوشان
هستی چه بود قصه پر رنج و ملالی
کابوس پر از وحشتی آشفته خيالی
ای دل چه ز جانم خواهی ای تن ز چه جانم کاهی
ترسم که جهانی سوزد از دل چو برارم آهی
به دلم نرود .؟. زان باشد
چه کنم که جهان همه رويا باشد
بگذر ز جهان همچون من افشان به جهانی دامن
بزمم سيه اما سازد جمع دگران را روشن
هستی چه بود قصه پر رنج و ملالی
کابوس پر از وحشتی آشفته خيالی
ای هستی منو مستی تو افسانه اي غم افزا
کو فرصتی که لذتی بريم از شب وصالی