شمع سوزان >>> عهديه

چون ساغر پر ز مي ام
لبريز شراب وي ام
من ناله گرم مي ام
گر می بخشم دلها را
من لاله خون جگرم
شمع شب بی سحرم
سر تا به قدم شررم
سوزد آهم دنيا را
ديگر از آتش من خاکستری مانده به جا
وندر اين لانه غم مشت پری مانده به جا
ای غمت محرم من
گر چه نداری غم من
خو گرفته به غمت
اين دل بی همدم من
امشب به اشک خود چو غوغا مي کنم
بر دامن شام سيه سر مينهم
وز گريه دامانش چو دريا مي کنم
من شمع سوزانم
به اشک من مخند
مي گريم و از سوز دل
در خلوت آرام تو صد شلعه بر پا مي کنم