هم پيمان >>> فريدون فرخزاد

ای هم پيمان امشب با من بمان
افسانه فردا با من بخوان
پناهم باش از خود مرا مران
مگزر از من همچون ديگران
ای آسوده در اين شهر فرياد
فردا وقتی چشمت بر من افتاد
افسانه مرا آور به ياد
نام مرا بگو به باد
من ميترسم من ميترسم از فردايي غمگين
پنهانم کن پنهانم کن ای آواره سنگين
ای هم پيمان امشب با من بمان افسانه فردا با من بخوان پناهم باش از خود مرا مران
مگذر از من همچون ديگران ای آسوده در اين شهر فرياد فردا وقتی چشمت بر من افتاد
افسانه مرا آور به ياد نام مرا بگو به باد
ای داغ من خفته در قلب تو
در ماتمم هرگز اشکی نبار
قلب خود را گور اين قصه کن
نام مرا بر لب ميار
فردای من مرگ افسانه هاست
من ميميرم شايد در نيمه راه
در مرگ من روزی خون ميگريد
چشمان اين شهر سياه
من ميترسم من ميترسم از فردايي غمگين
پنهانم کن پنهانم کن
ای آواره سنگين
من ميترسم من ميترسم از فردايي غمگين
پنهانم کن پنهانم کن
ای آواره سنگين