بی خبر >>> عبدلعلی وزيری

چنان از خود بی خبرم
که نشناسم پا ز سرم
نه پيدا در چشم منی
نه پنهانی از نظرم
رخ چنان نمودی ای ساقی
چه بردی از دستم
جرعه اي چشيدم از جامت
که تا هستم مستم
خود ندانم از چنين جامی
چه حالی هستم
نالم آنقدر که از .؟. دو عالم مستم
چنان از خود بی خبرم
که نشناسم پا ز سرم
نه پيدا در چشم منی
نه پنهانی از نظرم
به خود ميبالم به خود ميبالم
اگر چو خاک ره کنی پامالم
گر نفسی تو به درد دلم برسی
ندهی دل خود به کسی
بی خبری ز چه از مشت پری در قفسی
مهر و وفا کن که صفا جور و جفا ديده بسی
چنان از خود بی خبرم
که نشناسم پا ز سرم
نه پيدا در چشم منی
نه پنهانی از نظرم