تجديد عهد >>> الهه و عارف

آمدی تا بار ديگر قصه دل گيرم از سر
رنج من گردد فزون تر
آمدم تا دل ببازم
عشق خود را زنده سازم
جان من از شکوه بگذر
آمدم آشفته سر گفتم به دل کی فتنه گر
ايام غم ديگر گذشته
قصد آزار مرا داری اگر بگذر ز من
زيرا که آب از سر گذشته
آمدی تا زنده گردد
خاطرات عشق ديرين
بهر تجديد مودت کوچه باشد بهتر از اين
افتد آخر بر زبان ها راز دل های شکسته
تا ابد باقی نماند می به مينای شکسته
به که از حالم نپرسی از مه و سالم نپرسی
از سخن گفتن چه حاصل
من اسير سرنوشتم روی تو باشد بهشتم
بگذر از آزردن دل
آمدم آشفته سر گفتم به دل کی فتنه گر
ايام غم ديگر گذشته
قصد آزار مرا داری اگر بگذر ز من
زيرا که آب از سر گذشته
اين دو روز زندگانی اين همه غوغا ندارد
تا به کی نالم ز دنيا فتنه دارد يا ندارد
افتد آخر بر زبان ها راز دل های شکسته
تا ابد باقی نماند می به مينای شکسته
اين دو روز زندگانی
اين همه غوغا ندارد
تا به کی نالم ز دنيا
فتنه دارد يا ندارد
افتد آخر بر زبان ها
راز دل های شکسته
تا ابد باقی نماند
می به مينای شکسته
آه