تبليغاتX
ترانه زمستان
دانلود ترانه های بياد ماندنی

شب بود بیابان بود >>> فریدون فرخزاد

 شب بود بیابان بود زمستان بود
بوران بود سرمای فراوان بود
یارم در آغوشم هراسان بود
از سردی افسرده و بی‌جان بود

از بهر آن سیمین بر خوشگل
از جسم و جان خود بودم غافل
می کوشیدم بهرش از جان و دل
میبردمش با خود سوی منزل

گیسویش  از باد و باران گشته آشفته
در مویش  گویی مروارید غلتان خفته
طی شد راه دشوار
آخر بر من و یار
با بوسه‌ای گرمی به او دادم
با لبهای چون قند
بر رویم زد لبخند
برد آن همه رنج و غم از یادم

+ نوشته شده در  جمعه 1387/01/16ساعت 15:22  توسط بابک  | 

زندون دل >>> فریدون فروغی

 

پشت این پنجره ها دل می گیره
غم و غصه دلو تو میدونی
وقتی از بخت خودم حرف میزنم
چشام اشک بارون میشه تو میدونی
عمریه غم تو دلم زندونیه
دل من زندون داره تو میدونی
هر چی بهش میکم تو آزادی دیگه
میگه من دوست دارم تو میدونی


می خوام امشب با خدام شکوه کنم
شکوه های دلمو تو میدونی
بگم ای خدا چرا بختم سیاس
چرا بخت من سیاس تو میدونی
پنجره بسته میشه شب میرسه
چشام آروم نداره تو میدونی
اگه امشب بکذره فردا میشه
مگه فردا چی میشه تو میدونی
عمریه غم تو دلم زندونیه
دل من زندون داره تو میدونی
هر چی بهش میکم تو آزادی دیگه
میگه من دوست دارم تو میدونی

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/04/25ساعت 23:26  توسط بابک  | 

بهار >>> فریدون فرخزاد

 

 با عشق نگاه کن ببين فصل بهاره
خورشيد تو دستای عاشق خونه داره
عاشق سراغ گل سرخو ميگيره
بلبل از اسم زمستون گله داره
برخيز که دنيا پر از نور اميده
جز عشق در عالم کسی چيزی نديده

دلا پر از شکوفه های خوشبو
بیا يه دستی گل بزن به گيسوت
وقتی که اينجوری غمين ميشينی
هزار تا چين مياد ميون ابروت   هزار تا چين مياد ميون ابروت

مگه پاييز رو گونه هات نشسته
که اشک ميريزی با چشای بسته
بيا که آفتاب از بهار در اومد
دل زمستون از بهار شکسته
بيا که آفتاب از بهار در اومد    دل زمستون از بهار شکسته

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/11/12ساعت 0:24  توسط بابک  | 

کوچه >>> فريدون فرخزاد

جای دستای گرمت مونده رو دستام
يادگار
جای خالی شو ميدم به اشک هایی که ميريزم
توی کوچمون گفتی
تا کوچه اي هست ميمونم
رو ديوارای کوچه
نوشتی عاشق ميمونم
کوچه تنها و تاريک  کوچه يه راه باريک
کوچه شهر خاطره ست
نهايت پنجره ست
شب که ميشه ميشينم تو کوچه
صورتت رو ميبينم توی کوچه
يادگاری
اينجا روی ديوار ميگه اينو چشامون
کوچه اما مونده هنوز رو قلب من
عشق کوچه
يه کوچه

+ نوشته شده در  شنبه 1385/10/23ساعت 21:1  توسط بابک  | 

شهيدان شهر >>> فرهاد 

يه شب مهتاب
ماه می‌آد تو خواب
منو می‌بره  کوچه به کوچه
باغ انگوری  باغ آلوچه
دره به دره  صحرا به صحرا
اون جا که شبا پشت بيشه‌ها
يه پری می‌آد
ترسون و لرزون
پاشو می‌ذاره تو آب چشمه
شونه ‌می‌کنه موی پريشون

يه شب مهتاب
ماه می‌آد تو خواب
منو می‌بره  ته اون دره
اون ‌جا که شبا  يکه و تنها
تک ‌درخت بيد
شاد و پر اميد
می‌کنه به ناز  دستشو دراز
که يه ستاره بچکه مثه يه چيکه بارون
به جای ميوه‌ش سر يه شاخه‌ش
میشه آويزون

يه شب مهتاب
ماه می‌آد تو خواب
منو می‌بره از توی زندون
مثه شب‌پره  با خودش بيرون
می‌بره اون‌جا  که شب سيا
تا دم سحر
شهيدای شهر
با فانوس خون  جار می‌کشن
تو خيابونا  سر ميدونا
عمو يادگار  مرد کينه‌ دار
مستی يا هشيار  خوابی يا بيدار

مستيم و هشيار
شهيدای شهر
خوابيم و بيدار
شهيدای شهر
آخرش يه شب  ماه می‌آد بيرون
از سر اون کوه  بالای دره
روی اين ميدون
رد میشه خندون

يه شب ماه می‌آد

+ نوشته شده در  شنبه 1385/10/23ساعت 18:58  توسط بابک  | 

برگرد ای مرد >>> فرشته

همرازیم و همدرد
از هم دیگه دلسرد
تو سر کش و خسته   من صبور و خون سرد
آخرین پیامم   آخرین کلامم
با تو اینه
برگرد ای مرد

ما که سینه هامون مامن خدا بود
از آفت کینه دلهامون جدا بود
کینه رو تو سینه کی پرورد
ای مرد
کی با خود سری کاهو اندازه ی کوه کرد
آخرین پیام   آخرین کلامم
با تو اینه
برگرد ای مرد

روزی که شکستی پیمانه صبرو
آهنگ جدایی رو کی زمزمه میکرد
آخرین پیامم   آخرین کلامم
با تو اینه
برگرد ای مرد

هم رازیم و همدرد
از هم دیگه دلسرد
تو سر کش و خسته
من صبور و خونسرد
آخرین پیامم   آخرین کلامم
با تو اینه
برگرد ای مرد

ما که سینه هامون مامن خدا بود
از آفت کینه دلهامون جدا بود
کینه رو تو سینه کی پرورد ای مرد
کی با خود سری کاهو اندازه کوه کرد
آخرین پیامم   آخرین کلامم
با تو اینه برگرد 
ای مرد
ای مرد  ای مرد

+ نوشته شده در  شنبه 1385/10/16ساعت 18:54  توسط بابک  | 

کمکم کن >>> فريدون فرخزاد

فروغ و فريدون فرخزاد

همه حرفامو شنيدی
همه حرفاتو شنيدم
همه تقدير زمان بود که من از تو نبريدم
تو زمانی ز سر عشق
به سوی شاخه پريدی
تو دل شاخه شکستی
تو غم شاخه نديدی
هدف اين بود که مرا روی زمينت بکشانی
سخن اين بود که چراغی به زمينم برسانی
ولی افسوس که به جز غم به مشامم ندميدی
غم و اندوه مرا در قفس خانه نديدی
ولی افسوس که به جز غم به مشامم ندميدی
غم و اندوه مرا در قفس خانه نديدی
همه حرفامو شنيدی
همه حرفاتو شنيدم
همه تقدير زمان بود که من از تو نبريدم
تو زمانی ز سر عشق
به سوی شاخه پريدی
تو دل شاخه شکستی
تو غم شاخه نديدی

کمکم کن که من اينم
کمکم کن که بمانم
کمکم کن که پس از تو  نفسی بيش نتوانم
من و اين پوچی بودن
تو و اين باغ رهايي
کمکم کن که تبسم ندهد بوی تباهی
منو اين پوچی بودن
تو و اين باغ رهايي
کمکم کن که تبسم ندهد بوی تباهی

منو اين پوچی بودن
تو و اين باغ رهايي
کمکم کن که تبسم ندهد بوی تباهی
منو اين پوچی بودن
تو و اين باغ رهايي
کمکم کن که تبسم ندهد بوی تباهی

+ نوشته شده در  جمعه 1385/10/08ساعت 12:2  توسط بابک  | 

فريدون فرخزاد >>> باران

من با غم فراوانم
خشم صدای توفانم
درد سفيد بارانم  فرياد جاودانم
راهم پر از سياهی ها  در فکر روشنايي ها
شکل شکستن موجم
اما سرود اوجم
تا بوده اين چنين بوده
پرواز هميشه پرواز است
مرغی که در قفس مانده  در فکر راه تازه است
چون جشن خاک و خاکستر
پايان هر چه بودم نيست
آتش هميشه مي ماند
يک حرف هميشه کافی است
حرف منو صدای من
روزی دوباره مي آيد
در گوش شهر عشق تو
دروازه مي گشايد
 
۲

روزی صدای آزارم
در هر ستاره مي پيچد
با من تو و هزاران من
مثل شکوه يک تن
آن روز دوباره مي خوانيم
خشم صدای توفانيم
ما

+ نوشته شده در  شنبه 1385/10/02ساعت 18:7  توسط بابک  | 

موسم سلام >>> فريدون فرخزاد 

چشات بسكه قشنگه
واسه من شهر فرنگه
واسه پنجره هواس
واي واي واي  واي چه هوايي
صورتت پر از ستاره ست
واسه من غرق اشاره ست
واسه بي زبون صداست
واي واي واي  واي چه صدايي
جهان  درسخن  تو پر از باغ وبهاره
صدا  در نگه  تو چقدر روشني داره
واسه من چراغ مياري
وسط چشام ميذاري
ميگي شب تموم شده
واي واي واي  واي چه كلامي
ميگي باز بهار رسيده
ميون اتاق دميده
موسم سلام شده
واي واي واي  واي چه سلامي

چشات بسكه قشنگه
واسه من شهر فرنگه
واسه پنجره هواس
واي واي واي  واي چه هوايي
صورتت پر از ستاره ست
واسه من غرق اشاره ست
واسه بي زبون صداست
واي واي واي  واي چه صدايي

شب بي ستاره گم شد
دم بي اشاره گم شد
همه جا پر از سلام و خنده هاي عاشقانه ست
آسمون پر از سپيده
دلامون پر از اميده 
ديگه گريه و عذاب و نااميدي يك بهانه ست
واسه من چراغ مياري
وسط چشام ميذاري
ميگي شب تموم شده
واي واي واي  واي چه كلامي
ميگي باز بهار رسيده
ميون اتاق دميده
موسم سلام شده
واي واي واي  واي چه سلامي

جهان درسخن تو پر از باغ وبهاره
صدا در نگه تو چقدر روشني داره
تو كه آتيشو مياري
روي قلب من ميذاري
بيا تا سفركنيم
واي واي واي  واي چه بهاري
چشات از كجا ميدونن
كه همه بايد بخونن
توي چشات چي چي داري
واي واي واي واي چي چي داري

چشات بسكه قشنگه
واسه من شهر فرنگه
واسه پنجره هواس
واي واي واي  واي چه هوايي
صورتت پر از ستاره ست
واسه من غرق اشاره ست
واسه بي زبون صداست
واي واي واي  واي چه صدايي
شب بي ستاره گم شد
دم بي اشاره گم شد
همه جا پر از سلام و خنده هاي عاشقانه ست
آسمون پر از سپيده
دلامون پر از اميده 
ديگه گريه وعذاب و نااميدي يك بهانه ست
واسه من چراغ مياري
وسط چشام ميذاري
ميگي شب تموم شده
واي واي واي  واي چه كلامي
ميگي باز بهار رسيده
ميون اتاق دميده
موسم سلام شده
واي واي واي  واي چه سلامي

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/09/29ساعت 10:47  توسط بابک  | 

قريه من >>> فريدون فروغی

رویاهای من
قریه ایست قدیمی
تو مشتی سایه
اما صمیمی

قریه من  به جای فولاد
چشمه رو می پرستید   چشمه رو می پرستید
قریه من  خوب و صمیمی
دلچسب و زیبا  شعری قدیمی

اما دستی زرد  آمد ز دوزخ
آتش زد بر این قریه من
با مشتی فولاد چشمه رو دزدید
بردش به سایه دادش به خورشید

قریه من رویای من بود
اون چشمه خوب دنیای من بود
اون چشمه خوب دنیای من بود

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/09/21ساعت 22:16  توسط بابک  | 

خاک >>> فريدون فروغی

تن تو نازک و نرمه
مثه برگ
تن من جون میده پرپربزنه زیر تگرگ
دست باد پر میده برگو رو هوا
اما من موندنی ام تا برسه دستای مرگ

نفسم این خاکه
خون گرمم پاکه
نفسم این خاکه  خون گرمم پاکه

من از تبار پاک آریایی
قشنگ ترین قصیده رهایی
هوای عشق تازه نیست تو رگهام
تن نمیدم به رنگ کهربایی
آه
نفسم این خاکه
خون گرمم پاکه
نفسم این خاکه  خون گرمم پاکه

واسه رفتن دیگه دیره
تن من اینجا اسیره
خاک اینجا چه عزیزه
عاشق قدیمی پیره

من از تبار پاک آریایی
قشنگ ترین قصیده رهایی
هوای عشق تازه نیست تو رگهام
تن نمیدم به رنگ کهربایی
آه
نفسم این خاکه
خون گرمم پاکه
نفسم این خاکه  خون گرمم پاکه
واسه رفتن دیگه دیره
تن من اینجا اسیره
خاک اینجا چه عزیزه
عاشق قدیمی پیره
نفسم این خاکه  خون گرمم پاکه
نفسم این خاکه  خون گرمم پاکه
نفسم این خاکه  خون گرمم پاکه
نفسم این خاکه  خون گرمم پاکه

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/09/20ساعت 10:9  توسط بابک  | 

آدمک >>> فريدون فروغی

وفا عارف فريدون

چون سایه های بی امان
بازیچه دست زمان
در این دنیا ماندم چنان
افسرده و حیران   سرگشته و نالان
چون آدمک زنجیر
بر دست و پایم
از پنجه تقدیر
من کی رهایم

ای که تو دادی جانم
گو به من تا کی بمانم
آدمی چون آدمک
مخلوقی سرگردان
چون آدمک زنجیر
بر دست و پایم
از پنجه تقدیر
من کی رهایم

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/09/19ساعت 13:1  توسط بابک  | 

گرفتار >>> فريدون فروغی

وقتی که  دستای باد
قفس مرغ گرفتارو شکست
شوق پروازو نداشت
وقتی که چلچله ها
خبر فصل بهارو می دادن
عشق آوازو نداشت
دیگه آسمون براش  فرقی با قفس نداشت
واسه پرواز بلند  تو پرش هوس نداشت
شوق پرواز  توی ابرا سوی جنگلای دور
دیگه رفته از خیال اون پرنده صبور

اما لحظه ای رسید
 لحظه پریدن و رها شدن
میون بیم و امید
لحظه ای که پنجره
بغض دیوارو شکست
نقش آسمون صاف  میون چشاش نشست

مرغ خسته پر کشید و افق روشنو دید
تو هوای تازه دشت  به ستاره ها رسید
لحظه ای پاک و بزرگ
دل به دریا زد و رفت
با یه پرواز بلند
تن به صحرا زد و رفت
آ

+ نوشته شده در  شنبه 1385/09/18ساعت 14:57  توسط بابک  | 

ملودي >>> فريدون فرخزاد

 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/09/04ساعت 8:46  توسط بابک  | 

هم پيمان >>> فريدون فرخزاد

ای هم پيمان امشب با من بمان
افسانه فردا با من بخوان
پناهم باش از خود مرا مران
مگزر از من همچون ديگران
ای آسوده در اين شهر فرياد
فردا وقتی چشمت بر من افتاد
افسانه مرا آور به ياد
نام مرا بگو به باد
من ميترسم من ميترسم از فردايي غمگين
پنهانم کن پنهانم کن ای آواره سنگين

ای هم پيمان امشب با من بمان افسانه فردا با من بخوان پناهم باش از خود مرا مران
مگذر از من همچون ديگران ای آسوده در اين شهر فرياد فردا وقتی چشمت بر من افتاد
افسانه مرا آور به ياد نام مرا بگو به باد

ای داغ من خفته در قلب تو
در ماتمم هرگز اشکی نبار
قلب خود را گور اين قصه کن
نام مرا بر لب ميار
فردای من مرگ افسانه هاست
من ميميرم شايد در نيمه راه
در مرگ من روزی خون ميگريد
چشمان اين شهر سياه
من ميترسم من ميترسم از فردايي غمگين
پنهانم کن پنهانم کن
ای آواره سنگين
من ميترسم من ميترسم از فردايي غمگين
پنهانم کن پنهانم کن
ای آواره سنگين

+ نوشته شده در  جمعه 1385/09/03ساعت 12:10  توسط بابک  | 

اقرار >>> فريدون فرخزاد

ما در سکوت نيز بيگانه نيستيم
آيا تو ميتوانی
سرشاری  .؟.
با پرده سکوت بپوشانی
آيا تو ميتوانی
با چسمهايت در من
کلام خواهش را ننويسی

من در تو زيستم
من با تو تا دور تا بينهايت رفتم
تا مرز بی خبری رفتم
بنويس بنويس تکرار کن
بيگانه نيستی بيگانه نيستم
بنويس بنويس تکرار کن
بيگانه نيستی بيگانه نيستم
اقرار کن
ما در سکوت نيز بيگانه نيستيم
من در تو زيستم
من با تو تا دور تا بينهايت رفتم
تا مرز بی خبری رفتم
بنويس بنويس تکرار کن
بيگانه نيستيم بيگانه نيستم
بنويس بنويس تکرار کن
بيگانه نيستيم بيگانه نيستم
اقرار کن
ما در سکوت نيز بيگانه نيستيم
ما در سکوت نيز بيگانه نيستيم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/08/17ساعت 0:53  توسط بابک  | 

Hale Lim >>> فريدون فرخزاد

+ نوشته شده در  شنبه 1385/08/06ساعت 0:25  توسط بابک  | 

درو وا نمی کنم >>> فریدون فرخزاد

همراه گروه خوانندگان شو میخک نقره ای

فريدون فرخزاد در جشن دختر سال

اگه ماه از آسمون پايين بياد در بزنه
اگه مرغ بخت و اقبال رو سرم پر بزنه
اگه رعد آسمون داد بزنه
تو سرم هزار تا فرياد بزنه
چون تو مهمون مني
درو وا نمي‌كنم
مونس جون مني
درو وا نمي‌كنم  درو وا نمي‌كنم
نه درو وا نمي‌كنم

اگه بر بال هما تخت سليمون بذارن
پريا هديه برام تاج و جواهر بيارن
ستاره‌ها زمين بيان در بزنن
شب تا سحر صد بار به من سر بزنن
چون تو مهمون مني
درو وا نمي‌كنم
مونس جون مني
درو وا نمي‌كنم درو وا نمي‌كنم
نه درو وا نمي‌كنم

اگه از قصر بلند آسمون
اگه از بهشت عشق پريون
كنيزاي مو طلايي سحر
بيارن هزارتا مژده و خبر
ستاره‌ها زمين بيان در بزنن
شب تا سحر صدبار به من سر بزنن
چون تو مهمون مني
درو وا نمي‌كنم
مونس جون مني
درو وا نمي‌كنم درو وا نمي‌كنم
نه درو وا نمي‌كنم

اگه ماه از آسمون پايين بياد در بزنه
اگه مرغ بخت و اقبال رو سرم پر بزنه
اگه رعد آسمون داد بزنه
تو سرم هزار تا فرياد بزنه
چون تو مهمون مني
درو وا نمي‌كنم
مونس جون مني
درو وا نمي‌كنم  درو وا نمي‌كنم
نه درو وا نمي‌كنم

اگه از قصر بلند آسمون
اگه از بهشت عشق پريون
كنيزاي مو طلايي سحر
بيارن هزارتا مژده و خبر
ستاره‌ها زمين بيان در بزنن
شب تا سحر صدبار به من سر بزنن
چون تو مهمون مني
درو وا نمي‌كنم
مونس جون مني
درو وا نمي‌كنم درو وا نمي‌كنم
نه درو وا نمي‌كنم
درو وا نمي‌كنم نه درو وا نمي‌كنم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/08/04ساعت 16:18  توسط بابک  | 

شرقي غمگين >>> فريدون فرخزاد

همراه گروه خوانندگان شو میخک نقره ای

ای شرقی غمگین
بازم خورشید در اومد
کبوتر آفتاب روی بوم تو پر زد
بازار چشم تو پر از بوی بهاره
بوی گل گندم تو رو به یاد میاره
ای شرقی غمگین
تو مثل کوه نوری
نذار خورشیدمون بمیره
تو مثل روز پاکی مثه دریا مغروری
نذار خاموشی جون بگیره

ای شرقی غمگین
وقتی آفتاب تو رو دید
تو شهر بارونی بوی عطر تو پیچید
شب راهشو گم کرد تو گیسوی تو گم شد
آفتاب آزادی از تو چشم تو خندید
ای شرقی غمگین
تو مثل کوه نوری
نذار خورشیدمون بمیره
تو مثل روز پاکی مثه دریا مغروری
نذار خاموشی جون بگیره

ای شرقی غمگین
زمستون پیش رومه
با من اگه باشی گل و بارون کدومه
آواز دست ما می پیچه تو زمستون
ترس از زمستون نیست که آفتابش رو بومه
ای شرقی غمگین
تو مثل کوه نوری
نذار خورشیدمون بمیره
تو مثل روز پاکی مثه دریا مغروری
نذار خاموشی جون بگیره

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/08/03ساعت 12:32  توسط بابک  | 

آشيانه >>> فريدون فرخزاد

فريدون فرخزاد و همسرش

بوم بابابوم بام بابی بابا بوم بام بابی بابا بوم بام

تا از آشيانه
سويت پر بگيرم
از بندم رها ساز
تا از غم نميرم
اين آواز غم‌هاست
بر روي لب من
يا آوازي تنهاست
هنگام شب من
به تمناي سخن تو
سوي تو مي‌آيم به رهت باز
اين چه سخن باشد كه شكوفد در دل هر آواز

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/06/13ساعت 13:31  توسط بابک  | 

تمام عمر چند تا بهاره >>> بهرام فروهر

 مگه تموم عمر چند تا بهاره
باقی مونده جز مختصری نيست
اينجور که گواهی ميده قلبم
اين شام سيه را سحری نيست

ببين چند تا بهار رفته و از تو خبری نيست
ببين چه کرده غم با من و از تو اثري نيست
يه وقت مياي ميبينی يه وقت مياي ميبينی
 از اين پرنده جز مشت پری نيست از اين پرنده جز مشت پری نيست
مگه تموم عمر چند تا بهاره مگه تموم عمر چند تا بهاره
باقی مونده جز مختصری نيست

تا چشم به هم خورد شد آذر و شد دی
گفتی که ميايي پس کی پس کی پس کی
عمر من خسته با ياد تو شد طی
گفتی که ميايي پس کی پس کی پس کی

نذار که سر بره جام صبوری
طولانی تر از اين بشه دوری
ميگه صبر کنم چقدر و تا کی
ميگه شاد باشم
آخه چه جوری آخه چه جوری

مگه تموم عمر چند تا بهاره مگه تموم عمر چند تا بهاره
باقی مونده جز مختصری نيست
تا چشم به هم خورد شد آذر و شد دی
گفتی که ميايي پس کی پس کی پس کی
عمر من خسته با ياد تو شد طی
گفتی که ميايي پس کی پس کی پس کی

 
نذار که سر بره جام صبوری
طولانی تر از اين بشه دوری
ميگه صبر کنم چقدر و تا کی
ميگه شاد باشم
آخه چه جوری آخه چه جوری

مگه تموم عمر چند تا بهاره
باقی مونده جز مختصری نيست
اينجور که گواهی ميده قلبم اينجور که گواهی ميده قلبم
اين شام سيه را سحری نيست
اين شام سيه را سحری نيست

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/06/05ساعت 9:58  توسط بابک  | 

الهه ناز >>> فرزين

لینک 2

باز ای الهه ناز 
با دل من بساز 
کاین غم جانگداز  برود ز برم
گر دل من نیاسود 
از گناه تو بود
بیا تا ز سر گنهت گذرم

باز می کنم دست یاری به سویت دراز
بیا تا غم خود را با راز و نیاز
ز خاطر ببرم
گر نکند تیر خشمت دلم را هدف
به خدا همچو مرغ پر شور و شعف
به سویت بپرم

آن که او به غمت دل بندد چون من کیست
ناز تو بیش از این بهر چیست
تو الهه نازی در بزمم بنشین 
من تو را وفادارم بیا که جز این نباشد هنرم
این همه بی وفایی ندارد ثمر 
به خدا اگر از من نگیری خبر  نیابی اثرم

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/05/29ساعت 11:4  توسط بابک  | 

شياد >>> فريدون فروغی

لینک 2

رنج و عذاب از من
شنگی و شاب از تو
خون جگر از من
موی خضاب از تو
آی شیاد میخوای بمونی تو
اما صبر که بره می دهم جزای تو
اما صبر که بره می دهم جزای تو

کار و تلاش از من
راحت و خواب از تو
کاسه خون از من
تنگ گلاب از تو
آی شیاد میخوای بمونی تو
اما صبر که بره می دهم جزای تو
اما صبر که بره می دهم جزای تو

سوز و گداز از من
عمر دراز از تو
لطف و صفا از من
رنگ و ریا از تو
آی شیاد میخوای بمونی تو
اما صبر که بره می دهم جزای تو
اما صبر که بره می دهم جزای تو

 آ آی شیاد میخوای بمونی تو
اما صبر که بره می دهم جزای تو
اما صبر که بره می دهم جزای تو

+ نوشته شده در  شنبه 1385/05/14ساعت 18:48  توسط بابک  | 

طلوع خونين >>> فريدون فروغی

لینک 2 

خوش باوران  زحمت کشان  در خوابند
شب به دستان  بت پرستان  بیدار
ای جانبازان  رزمندگان  اکنون کجایید
انسانی مرد
انسانی رفت
آزادی کو
یکی آمد  با پتک سیاه  پرواز را کشت

ای طلوع خونین از شب تو بگریز
صبح خونبار در خون من با نور آمیز
هم خاک من  هم وطنم  یک دو برپاخیز
شب فرو ریز  با نور آمیز  ای هم صدا
تو دستات خورشید  بر لبهات امید
بر دشمن بستیز  بر دشمن بستیز

خوش باوران  زحمت کشان  در خوابند
شب به دستان  بت پرستان  بیدار
ای جانبازان  رزمندگان  اکنون کجایید
انسانی مرد
انسانی رفت
آزادی کو
یکی آمد  با پتک سیاه  پرواز را کشت
ای طلوع خونین از شب تو بگریز
صبح خونبار در خون من با نور آمیز
هم خاک من  هم وطنم  یک دو برپا خیز
شب فرو ریز  با نور آمیز  ای هم صدا
تو دستات خورشید  بر لبهات امید
بر دشمن بستیز
تو دستات خورشید  بر لبهات امید
بر دشمن بستیز  بر دشمن بستیز  بر دشمن بستیز

به ياد اکبر محمدی


+ نوشته شده در  شنبه 1385/05/14ساعت 2:21  توسط بابک  | 

منو تنها نذار >>> فائزه

منو تنها نذار  من دلم ميگيره
رو دلم پا نذار  من دلم ميگيره
دل عاشق من  دست تو اسيره
دل عاشق من  دست تو اسيره

از پيش من نرو  بی تو من ميميرم
قربون ناز تو  با تو جون ميگيرم
درد و درمون من  دست توست عزيزم
درد و درمون من  دست توست عزيزم

سرم را نشکن که سردارش تو بودی
دلم را نشکن که دلدارش تو بودی
سرم را نشکن که سردارش تو بودی
دلم را نشکن که دلدارش تو بودی

بعد تو دل شمع به خاطر من بسوخت
نه تنها دل شمع دل هم جمع بسوخت

نه تنها دل شمع دل هم جمع بسوخت
 نه تنها دل شمع دل هم جمع بسوخت
آه

+ نوشته شده در  شنبه 1385/05/07ساعت 20:17  توسط بابک  | 

گل يخ >>> فرهاد

گل یخ گل یخ
هر صبح تو می خندی
کوچک و پاکیزه
برمن تو دل میبندی
ای گل یخ شکوفا شو شکوفان همیشه
گل یخ  گل یخ  پایدار وطن همیشه
ای گل یخ شکوفا شو شکوفان همیشه
گل یخ گل یخ پایدار وطن همیشه

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/04/07ساعت 10:24  توسط بابک  | 

انتظار >>> فرح

به راهِ وی تا سحر ماندم
ژاله افشاندم  او نیامد
به امیدش با نوای دل
نغغمه ها خواندم  او نیامد

امیدِ دلِ من کجایی
سحر شد چرا پس نیایی
چرا نیایی   که بی تو نالانم
آتش عشقت زد شرر به جانم
آتش عشقت زد شرر به جانم

شب تارم  مهِ رخشان  تویی تو
به گلزارم   گل خندان  تویی تو
ز قلبِ بیتابم چه خواهی
به چشمِ بی خوابم نگاهی
به راه وی تا سحر ماندم
ژاله افشاندم  او نیامد
به امیدش  با نوای نی
نغمه ها خواندم او نیامد

+ نوشته شده در  شنبه 1385/04/03ساعت 11:33  توسط بابک  | 

افسون >>> فائزه

من به بند افسونم  من به بند افسونم 
یک دوروزه مهمونم
می گریزم از دنیا 
شبگرد و پریشوم  شبگرد و پریشوم

لب ز هر سخن بستم  لب ز هر سخن بستم 
مِی نخورده سرمستم
مستم از خیال تو
تا که در جهان هستم  تا که در جهان هستم

ای دل  ای جان 
برو فکر دگر من 
یادِ یاران برو از سر بدر کن
ای دل  ای جان  برو فکر دگر من  یادِ یاران برو از سر بدر کن

اگر افتاده ام چون دانه بر خاک
بروید از دلم بس گوهر پاک
چو شبگردان مرا ماوا نباشد
دگر جانی در این دنیا نباشد
چو شبگردان مرا ماوا نباشد
دگر جانی در این دنیا نباشد
ز دلداده کسی پروا ندارد
دل از دلدادگی حاشا ندارد

ای دل  ای جان
برو فکر دگر کن
یادِ یاران برو از سر بدر کن
ای دل  ای جان  برو فکر دگر کن  یادِ یاران برو از سر بدر کن


چه گویم من دگر از زندگانی چه گویم من دگر از زندگانی
ز بند و قید و رنج آنچنانی
دل بی باورم باور نکردی
که آخر بی کس و تنها می مونی
که آخر بی کس و تنها می مونی
ای دل  ای جان 
برو فکر دگر کن 
یادِ یاران برو از سر بدر کن
ای دل  ای جان  برو فکر دگر کن  یادِ یاران برو از سر بدر کن
برو از سر بدر کن
برو از سر بدر کن
برو از سر بدر کن

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/03/16ساعت 17:32  توسط بابک  | 

پروانه من >>> فريدون فروغی

لینک 2

 خواهم تو شوی
محبوب دلم
چون نرگس مست
ديوانه من
رويت رخ من
سويت ره من
هستی چو بهشت
کاشانه من
پروانه من پروانه من
بی تو چه کنم مستانه من
آوای تو شد هم نغمه من
ای لاله من بردی دل من

پروانه من پروانه من
بی تو چه کنم مستانه من
آوای تو شد هم نغمه من
ای لاله من بردی دل من

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/03/16ساعت 12:59  توسط بابک  | 

دنيا دنيا >>> فائزه

عشق من 
خبری از حال زارم نداری
هر لحظه  تو غمی بر روی غمهام می ذاری

دلدارم  تو امید فرداهای که هستی
محبوبم  دل به پای محبت که بستی
محبوبم  دل به پای محبت که بستی

روزی که دل به حرف های توبستم
جام عمرو جوونیمو شکستم
عاشق شدم غم را به جان خریدم
بی پروا پای غصه ها نشستم
دنیا دنیا
موندن تنها  دیگه فایده نداره
دنیا دنیا
باسه منِ تنها  زندگی شام تاره
دنیا دنیا
ای بی فردا  مثل رویا قشنگی
دنیا دنیا
با عاشق ها  بی وفا و دورنگی

روزها آمد شب ها طی شد  به کنارم نموندی
ببین آخر ای ستمگر جون به لبهام رسوندی
بهار رفت ماه دی شد  تو شدی گلِ سرما
آتش دل خاکستر شد  بی خبر از دل ما
بهار رفت ماه دی شد  تو شدی گلِ سرما
آتش دل خاکستر شد  بی خبر از دل ما
دنیا دنیا 
موندن تنها  دیگه فایده نداره
دنیا دنیا
باسه منِ تنها  زندگی شام تاره
دنیا دنیا
ای بی فردا  مثل رویا قشنگی
دنیا دنیا
  با عاشق ها  بی وفا و دورنگی
بی وفا و دورنگی

عشق من 
خبری از حال زارم نداری
هر لحظه تو غمی بر روی غمهام می ذاری
دلدارم  تو امید فرداهای که هستی
محبوبم  دل به پای محبت که بستی
محبوبم  دل به پای محبت که بستی
روزی که دل به حرف های توبستم
جام عمر و جوونیمو شکستم
عاشق شدم غم را به جان خریدم
بی پروا پای غصه ها نشستم
دنیا دنیا
موندن تنها  دیگه فایده نداره
دنیا دنیا! باسه منِ تنها  زندگی شام تاره
دنیا دنیا
ای بی فردا  مثل رویا قشنگی
دنیا دنیا
با عاشق ها  بی وفا و دورنگی
بی وفا و دورنگی
بی وفا و دورنگی
بی وفا و دورنگی

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/03/15ساعت 22:22  توسط بابک  | 

 

سايت تخصصي كامپيوتر و اينترنت و . . . nazikhanoomi