|
|
|
|
![]() هر که ديدم ياری داره من ندارم
شب که ميشه خانه اي روشن ندارم برم پيش خدا دادی بر آرم من از کی کمترم ياری ندارم من چرا يک گل به صد گلشن ندارم ای خدا من که دل از آهن ندارم ای خدا من که دل از آهن ندارم کاشکی در دل غم نداشتم
شب روی سنگ سر میذاشتم از همه بودم جدا از دیار آن آشنا من که اینجا یار و غم خواری ندارم دیگه در شهر شما کاری ندارم من چرا یک گل به صد گلشن ندارم ای خدا من که دل از آهن ندارم ای خدا من که دل از آهن ندارم بستم دگر بار سفر
ميرم به يک شهر دگر میرم و دل به دریا میزنم
سر به دشت و به صحرا میزنم میرم آنجا در آنجا میزنم من چرا يک گل به صد گلشن ندارم ای خدا من که دل از آهن ندارم ای خدا من که دل از آهن ندارم |
||