تبليغاتX
ترانه زمستان
دانلود ترانه های بياد ماندنی

بهار من گذشته >>> عماد رام

چرا تو جلوه ساز این
بهار من نمی شوی
چه بوده آن گناه من
که یار من نمی شوی
بهار من گذشته شاید

شکوفه جمال تو  شکفته در خیال من
چرا نمی کنی نظر  به زردی جمال من
بهار من گذشته شاید

تو را چه حاجت  نشانه من
تویی که پا نمی نهی به خانه من
چه بهتر آن که نشنوی ترانه من
نه قاصدی که از من آرد  گهی بسوی تو سلامی
نه رهگذاری از تو آرد   برای من گهی پیامی
بهار من گذشته شاید

غمت چو کوهی  به شانه من
ولی تو بی غم از غم شبانه من
چو نشنوی فغان عاشقانه من
خدا تورا از من نگیرد  ندیدم از تو گر چه خیری
بیاد عمر رفته گریم  کنون که شمع بزم غیری
بهار من گذشته شاید


چرا تو جلوه ساز این  بهار من نمی شوی
چه بوده آن گناه من  که یار من نمی شوی
بهار من گذشته شاید

شکوفه جمال تو  شکفته در خیال من
چرا نمی کنی نظر  به زردی جمال من
بهار   من   گذشته   شاید

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/09/30ساعت 17:33  توسط بابک  | 

نامهربونی >>> الهه

چشمات چه مهربونه
رنگ آسمونه
دستات که چتر عشقه به سر من یه سایه بونه
از چشمام می ریزه 
اشک دونه دونه
قصه من و تو همه جا ورد زبونه
شعر عاشقونه ام پیچیده خونه به خونه

چرا نازنین من
خیال آفرین من
گل دست این و اونه
خودش پیش منه
حیف که دلش پیش دیگرونه


چشمات چه مهربونه
رنگ آسمونه
دستات که چتر عشقه به سر من یه سایه بونه
از چشمام می ریزه  اشک دونه دونه
قصه من و تو همه جا ورد زبونه
شعر عاشقونه ام پیچیده خونه به خونه

چرا نازنین من
خیال آفرین من
گل دست این و اونه
خودش پیش منه حیف که دلش پیش دیگرونه

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/09/30ساعت 11:1  توسط بابک  | 

موسم سلام >>> فريدون فرخزاد 

چشات بسكه قشنگه
واسه من شهر فرنگه
واسه پنجره هواس
واي واي واي  واي چه هوايي
صورتت پر از ستاره ست
واسه من غرق اشاره ست
واسه بي زبون صداست
واي واي واي  واي چه صدايي
جهان  درسخن  تو پر از باغ وبهاره
صدا  در نگه  تو چقدر روشني داره
واسه من چراغ مياري
وسط چشام ميذاري
ميگي شب تموم شده
واي واي واي  واي چه كلامي
ميگي باز بهار رسيده
ميون اتاق دميده
موسم سلام شده
واي واي واي  واي چه سلامي

چشات بسكه قشنگه
واسه من شهر فرنگه
واسه پنجره هواس
واي واي واي  واي چه هوايي
صورتت پر از ستاره ست
واسه من غرق اشاره ست
واسه بي زبون صداست
واي واي واي  واي چه صدايي

شب بي ستاره گم شد
دم بي اشاره گم شد
همه جا پر از سلام و خنده هاي عاشقانه ست
آسمون پر از سپيده
دلامون پر از اميده 
ديگه گريه و عذاب و نااميدي يك بهانه ست
واسه من چراغ مياري
وسط چشام ميذاري
ميگي شب تموم شده
واي واي واي  واي چه كلامي
ميگي باز بهار رسيده
ميون اتاق دميده
موسم سلام شده
واي واي واي  واي چه سلامي

جهان درسخن تو پر از باغ وبهاره
صدا در نگه تو چقدر روشني داره
تو كه آتيشو مياري
روي قلب من ميذاري
بيا تا سفركنيم
واي واي واي  واي چه بهاري
چشات از كجا ميدونن
كه همه بايد بخونن
توي چشات چي چي داري
واي واي واي واي چي چي داري

چشات بسكه قشنگه
واسه من شهر فرنگه
واسه پنجره هواس
واي واي واي  واي چه هوايي
صورتت پر از ستاره ست
واسه من غرق اشاره ست
واسه بي زبون صداست
واي واي واي  واي چه صدايي
شب بي ستاره گم شد
دم بي اشاره گم شد
همه جا پر از سلام و خنده هاي عاشقانه ست
آسمون پر از سپيده
دلامون پر از اميده 
ديگه گريه وعذاب و نااميدي يك بهانه ست
واسه من چراغ مياري
وسط چشام ميذاري
ميگي شب تموم شده
واي واي واي  واي چه كلامي
ميگي باز بهار رسيده
ميون اتاق دميده
موسم سلام شده
واي واي واي  واي چه سلامي

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/09/29ساعت 10:47  توسط بابک  | 

دلبر >>> کوروس سرهنگ زاده

میِ افتاده از جوشم تو کردی
نسيم خانه بر دوشم تو کردی
شدی پيمونه دست رقيبون
چو ساز کهنه خاموشم تو کردی

الهی چشم گريونت ببينم الهی
گرفتار و پريشونت ببينم الهی
بميری بهتره تا زنده باشی دلبر من
نميخوام با رقيبونت ببينم دلبر من

خداوندا دوباره نوبهاره نوبهاره
دلم بهر محبت بيقراره بيقراره
تو صحرا پر شده از لاله و گل
زمستون دل من شوره زاره

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/09/26ساعت 13:32  توسط بابک  | 

پيچک >>> نوش آفرين و فريدون فرخزاد

ما دو تا بايد با هم ديگه باشيم
مثل قايقي كه زنجيره به آب
مثل شبنم توي خواب گل سرخ
مثل شب كه مهربون ميشه با خواب
اسم تو مثل غبار نشسته روي تن من
با تو خورشيد خونه مي‌سازه زير پيرهن من
تو فقط بگو كه عاشقت منم
تا ابد تو رو پرستش بكنم
تو فقط بگو كه عاشقت منم  تا ابد تو رو پرستش بكنم

دست تو نوازش دستاي گرم بچه‌هاست
دست من خواهش دست عابدي رو به خداست
تن من پيچك دستاي تو ديواره براش
ديوار دوست داره كه پيچك بخوابه رو شونه‌هاش
اسم تو تا وقتي آتيش مي‌زنه خون منو
ديگه هيچ كسي نمي‌بينه زمستون منو
تو فقط بگو كه عاشقت من
تا ابد تو رو پرستش بكنم
تو فقط بگو كه عاشقت منم  تا ابد تو رو پرستش بكنم

واسه مسافر تنم نگات
مثه مقصدي رسيده مي‌مونه
واسه سيمرغ  تويي مثل كوه قاف
واسه تشنه‌اي نماي رودخونه
واسه ماهيا تويي بزرگترين رود خدا
رودي كه ماهيارو به درياها مي‌رسونه
تو فقط بگو كه عاشقت منم
تا ابد تو رو پرستش بكنم
تو فقط بگو كه عاشقت منم  تا ابد تو رو پرستش بكنم

ما دو تا بايد با همديگه باشيم
مثل قايقي كه زنجيره به آب
مثل شبنم توي خواب گل سرخ
مثل شب كه مهربون ميشه با خواب
اسم تو مثل غبار نشسته روي تن من
با تو خورشيد خونه مي‌سازه زير پيرهن من
تو فقط بگو كه عاشقت منم
تا ابد تو رو پرستش بكنم
تو فقط بگو كه عاشقت منم  تا ابد تو رو پرستش بكنم

+ نوشته شده در  جمعه 1385/09/24ساعت 17:42  توسط بابک  | 

شکسته دل >>> کوروس سرهنگ زاده

به دامن این آسمان خدا یک ستاره ندارم
گوهر که نگو در زمانه یکی سنگ خاره ندارم
کجا بروم  با که می بزنم  آشنای دلم کو
به گریه غم رود ز میان من که چاره ندارم

خدایا خدایا
در آتش دل پروانه منم
از هر دو جهان بیگانه منم
به ساز دل نهفته ام نوای خود بعد از آن همه عشق و باده نوشی
شد جهان من وادی خموشی

در آتش دل پروانه ام
از هر دو جهان بیگانه ام
کسی نگفته با من شکسته دل همچون می چرا روز و شب به دوشی
وز چه خفته دم کوی می فروشی

خدایا بسی شکوه از گردش آسمان دارم
چون شمعی ز سوز محبت شررها به جان دارم
چه کردم این بسته ام
که اینچنین سرکش تو هر زمان می کشی
مرا به صد آتش به یک بهانه
حدیث عشق و وفا دیگر شد افسانه
که مانده تنها به جا حدیث پروانه در این زمانه

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/09/23ساعت 21:26  توسط بابک  | 

قريه من >>> فريدون فروغی

رویاهای من
قریه ایست قدیمی
تو مشتی سایه
اما صمیمی

قریه من  به جای فولاد
چشمه رو می پرستید   چشمه رو می پرستید
قریه من  خوب و صمیمی
دلچسب و زیبا  شعری قدیمی

اما دستی زرد  آمد ز دوزخ
آتش زد بر این قریه من
با مشتی فولاد چشمه رو دزدید
بردش به سایه دادش به خورشید

قریه من رویای من بود
اون چشمه خوب دنیای من بود
اون چشمه خوب دنیای من بود

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/09/21ساعت 22:16  توسط بابک  | 

اومدی >>> فريدون فرخزاد و شهره

اومدی اومدی اومدی
چه خوب کردی اومدی
روزای خالی دلمو غروب کردی اومدی

تو که اومدی هوای شب من رنگ سحر شد
اومدی با تپش عشق همه جا زمزمه سر شد
تو که اومدی بهار گونه هام رنگ دگر شد
گل تازه جون گرفته روی شاخه تازه تر شد

اومدی وقتیکه دلگیر بودم
تو خودم اسیر و زنجیر بودم
اومدی مثل یه خورشید اومدی
وقتی از بود و نبود سیر بودم

اومدی اومدی اومدی
چه خوب کردی اومدی
روزای خالی دلمو غروب کردی اومدی

تو که اومدی هوای شب من رنگ سحر شد
اومدی با تپش عشق همه جا زمزمه سر شد
تو که اومدی بهار گونه هام رنگ دگر شد
گل تازه جون گرفته روی شاخه تازه تر شد

اومدی وقتیکه دلگیر بودم
تو خودم اسیر و زنجیر بودم
اومدی مثل یه خورشید اومدی
وقتی از بود و نبود سیر بودم

اومدی اومدی اومدی
چه خوب کردی اومدی
روزای خالی دلمو غروب کردی اومدی
اومدی اومدی اومدی
چه خوب کردی اومدی

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/09/21ساعت 10:31  توسط بابک  | 

اسکله >>> نلی

غروب از ره رسید
به دريا بوسه داد
خورشيد تشنه رو  به دست کوسه داد
الان با اين غروب يه عمره چشم به رام
چيزي جز خستگي
نمي مونه برام
تو اين شهر غريب
اسير کوچه هام
غريق موج غم
يه عمره بي صدام

چه تلخه انتظار کنار اسکله
پريدن بي هدف
نشستن تو تله
تمام لحظه هام
پر از بيهودگي
تمام ترسم از غم فرسودگي
با مرگ لحظه ها
روزارو مي شمرم
مي خوام تنهاييمو
به موجا بسپرم

تو بهت انتظار پر از بيزاريم
غریب شهر عشق
نمي دونم کيم
از ين بيزاريه که فرياده تنم
غروب آخره
ديگه داد مي زنم
تو از راه مي رسي با يه دنيا غرور
تو مي سازي برام
یه دنیای جدید

چه تلخه انتظار کنار اسکله
پريدن بي هدف
نشستن تو تله
تمام لحظه هام
پر از بيهودگي
تمام ترسم از غم فرسودگي
با مرگ لحظه ها
روزارو مي شمرم
مي خوام تنهاييمو
به موجا بسپرم

با تشکر از رضا عزيز که تعدادی از ترانه های نلی رو برای من فرستادن

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/09/20ساعت 17:49  توسط بابک  | 

دولت ويرانی >>> اشکان

ای که هم دوايي و هم دردی
همه عمر به من بد کردی
عشق من دشمن من درد من و دوای من
عشق من دشمن من بی تو مي گيره دل من

بی خبر ماندن و دور از تو شدن عريانی است
با تو هم همدل و هم قصه شدن ويرانی است

بی تو اما ميميرم از نفست جون ميگيرم
تو اگه دور بمونی از شبهام
بی صدایی ميشه قفل لبهام
بی تو لاله زبونم وقتي تو باشی ميخونم
بی تو لاله زبونم وقتي تو باشی ميخونم

وقتی که زخمی تو من هستم
قصه پرداز شکستم هستم
از تو فرياد ميکشم  تا به ترانه برسم
از تو فرياد ميکشم  تا به ترانه برسم


ای که هم دوايي و هم دردی
همه عمر به من بد کردی
عشق من دشمن من درد من و دوای من
عشق من دشمن من بی تو مي گيره دل من


ای که هم دوايي و هم دردی
همه عمر به من بد کردی
عشق من دشمن من درد من و دوای من
عشق من دشمن من بی تو مي گيره دل من


بی تو درمانده ترين خسته ترين فريادم
با تو از دولت ويرانی تو آبادم
ای که زنجيری به پام موندنیه از تو صدام
ای تو بهترين و بد ترين کسم
با عزاب تو به فرياد ميرسم
بدی تو اما ميدونم بی تو ميگيره زبونم
بدی تو اما ميدونم بی تو ميگيره زبونم

بی عذاب تو نميشه سر کرد
اين همه ترانه رو از بر کرد
سازم و زخمه من زخمی دست تو شدن
سازم و زخمه من زخمی دست تو شدن


ای که هم دوايي و هم دردی
همه عمر به من بد کردی
عشق من دشمن من درد من و دوای من
عشق من دشمن من بی تو ميگيره دل من

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/09/20ساعت 16:13  توسط بابک  | 

خاک >>> فريدون فروغی

تن تو نازک و نرمه
مثه برگ
تن من جون میده پرپربزنه زیر تگرگ
دست باد پر میده برگو رو هوا
اما من موندنی ام تا برسه دستای مرگ

نفسم این خاکه
خون گرمم پاکه
نفسم این خاکه  خون گرمم پاکه

من از تبار پاک آریایی
قشنگ ترین قصیده رهایی
هوای عشق تازه نیست تو رگهام
تن نمیدم به رنگ کهربایی
آه
نفسم این خاکه
خون گرمم پاکه
نفسم این خاکه  خون گرمم پاکه

واسه رفتن دیگه دیره
تن من اینجا اسیره
خاک اینجا چه عزیزه
عاشق قدیمی پیره

من از تبار پاک آریایی
قشنگ ترین قصیده رهایی
هوای عشق تازه نیست تو رگهام
تن نمیدم به رنگ کهربایی
آه
نفسم این خاکه
خون گرمم پاکه
نفسم این خاکه  خون گرمم پاکه
واسه رفتن دیگه دیره
تن من اینجا اسیره
خاک اینجا چه عزیزه
عاشق قدیمی پیره
نفسم این خاکه  خون گرمم پاکه
نفسم این خاکه  خون گرمم پاکه
نفسم این خاکه  خون گرمم پاکه
نفسم این خاکه  خون گرمم پاکه

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/09/20ساعت 10:9  توسط بابک  | 

خنده گريه >>> اشکان

گه ميخندم گه ميگريم
از گذشت اين زمانه
رسم و راهم همچو پيران
شور و شوقم کودکانه
گه چو غنچه از نسيمی خنده در من زد جوانه
گه چو شمعی از شراری اشک چشمم شد روانه
خنده هايم گريه آور
گريه هايم بی بهانه

چو به عمر گذشته گريم
چه کنم گر لبم نخندد
چو به فردا کنم نگاهی
غم عالم رهم ببندد
رند عالم  آن کسی کو  زين ميانه
بر گزيند شور و حال عاشقانه

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/09/19ساعت 20:13  توسط بابک  | 

آدمک >>> فريدون فروغی

وفا عارف فريدون

چون سایه های بی امان
بازیچه دست زمان
در این دنیا ماندم چنان
افسرده و حیران   سرگشته و نالان
چون آدمک زنجیر
بر دست و پایم
از پنجه تقدیر
من کی رهایم

ای که تو دادی جانم
گو به من تا کی بمانم
آدمی چون آدمک
مخلوقی سرگردان
چون آدمک زنجیر
بر دست و پایم
از پنجه تقدیر
من کی رهایم

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/09/19ساعت 13:1  توسط بابک  | 

حرفی ندارم >>> ملود زهتاب

زندگی ای زندگی دارم حکايت
تا فلک تا بی کران تا بی نهايت
آنکه سوزد بهر يار به اشک شبنم
بشنود گر از دلِ تنگم حکايت

امشب بمان کز عشق تو
افسانه  ام مرگم بود
اين زندگی مهمان ما
شايد همين يک شب بود
با تو ديگر بعد از اين حرفی ندارم
آه
ميروم تا دل به فرهادی سپارم

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/09/19ساعت 10:25  توسط بابک  | 

گرفتار >>> فريدون فروغی

وقتی که  دستای باد
قفس مرغ گرفتارو شکست
شوق پروازو نداشت
وقتی که چلچله ها
خبر فصل بهارو می دادن
عشق آوازو نداشت
دیگه آسمون براش  فرقی با قفس نداشت
واسه پرواز بلند  تو پرش هوس نداشت
شوق پرواز  توی ابرا سوی جنگلای دور
دیگه رفته از خیال اون پرنده صبور

اما لحظه ای رسید
 لحظه پریدن و رها شدن
میون بیم و امید
لحظه ای که پنجره
بغض دیوارو شکست
نقش آسمون صاف  میون چشاش نشست

مرغ خسته پر کشید و افق روشنو دید
تو هوای تازه دشت  به ستاره ها رسید
لحظه ای پاک و بزرگ
دل به دریا زد و رفت
با یه پرواز بلند
تن به صحرا زد و رفت
آ

+ نوشته شده در  شنبه 1385/09/18ساعت 14:57  توسط بابک  | 

گفتم به چشم >>> حسن خياط باشی

گفت در عشق من از جان گر توانی بگذری
آنگه بيا
گفتم به چشم   گفتم به چشم
گفت در راه نخستين گر ز من رسواتری آنگه بيا
گفتنم به چشم   گفتم به چشم
گفت اگر داری به وصل من اميدی بعد از اين
بايد از آنم کنی صرف نظر
گفتيم به چشم

گفت بايد نام مجنون زنده گردانی به عشق
در جهان بر پا کنی شوری دگر
گفتم به چشم   گفتم به چشم   گفتم به چشم
گفتم به چشم

گفتمش ای بی وفا  جور جفا با ما چرا
با رقيبان مهربانی  دشمنی با ما چرا
ای سيه چشمان مگر عاشق شدن باشد گناه
روز من کردی سيه  با ديده روشن چرا

گفت  گر مرا خواهی  با آتش عشقم  بسوز و گفتگو نکن
گه به شيدایی  گه به رسوایی  به جز من آرزو مکن
تا شود پنهان  اين غم سوزان
شبم شود ستاره باران
جهان شود به کام ياران


گفت بايد نام مجنون زنده گردانی به عشق
در جهان بر پا کنی شوری دگر
گفتم به چشم   گفتم به چشم   گفتم به چشم
گفتم به چشم
گفتمش ای بی وفا  جور جفا  با ما چرا
با رقيبان مهربانی  دشمنی با ما چرا
ای سيه چشمان مگر عاشق شدن باشد گناه
روز من کردی سيه با ديده روشن چرا
آه
گفت  گر مرا خواهی  با آتش عشقم  بسوز و گفتگو نکن
گه به شيدایی  گه به رسوایی  به جز من آرزو مکن
تا شود پنهان اين غم سوزان
شبم شود ستاره باران
جهان شود به کام ياران

+ نوشته شده در  شنبه 1385/09/18ساعت 10:53  توسط بابک  | 

بچه خوب >>> نازی افشار

کودکم با هنرم
همچو گنج گهرم
پيش مادر عزيزم   نور چشم پدرم
خنده باشد به لبم   پاکيزه و با ادبم
خوشرو و مهربونم
وظيفه ام رو خوب ميدونم
درسمو باید بخونم   که تو کلاسم نمونم
تا بگن آفرين به تو
مامانم و بابا جونم

منم همکار مادر   هميشه توی خونه
کمک ميکنم اونو
که هيچ کاری نمونه
نه بیکارم و تنبل
نه افسرده و غمگين
همين عادت نيکم   شده باعث تحسين
بابام ميگه خدايا
ميخوام از تو که فردا
بشه بچه خوبم
سر افراز و توانا
بشه بچه خوبم    سر افراز و توانا

نه بیکارم و تنبل
نه افسرده و غمگين
همين عادت نيکم
شده باعث تحسين
بابام ميگه خدايا     ميخوام از تو که فردا
بشه بچه خوبم
سر افراز و توانا
بشه بچه خوبم    سر افراز و توانا

+ نوشته شده در  جمعه 1385/09/17ساعت 13:28  توسط بابک  | 

آواز فاصله >>> شهره

ای عشق خوب من
تا لحظه مردن
تعبير خواب عشق در صبح ميلادی
با قلب معصومت
عشق و به من دادی
در فصل پاييز عشق

ای هم صدای من
در غربت موندن
شب قصه های تو
روح شکستن بود
عشق شريف تو از خود گسستن بود
با من باش تا شهر عشق

در من کسی به گريه
ميخواد که تو بمونی تو خلوت شبها
آواز فاصله رو ميشه که تو نخونی
تو قلب اين تنها

من زخمی و تن خسته
تو مرحم تن من باش
تا مرز عاشقانه تو تکيه گاه رفتن باش

.؟. کهنه پدر
پاره و پوسيده و سرد
دستای گرم تو برام ظهور خورشيد
تا آخرين نفس بمون
تو اين سفر مرگ

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/09/16ساعت 12:34  توسط بابک  | 

فرياد منو بشنو >>> اشكان

ديوار به ديوار تو يک قلب گرفتار
آشيونه داره
ديوار به ديوار تو يک هميشه تب دار
آشيونه داره

ای طبيب پر حوصله محتاج تو هستم
در جوار محبوب  يه بيمار  آشيونه داره
از آه کشيدن ها  از رنگ پريدن ها
فرياد منو بشنو  فرياد منو بشنو 
از نگاه جان سوزم  از سکوت هر روزم
فرياد منو بشنو  فرياد منو بشنو

افسوس که من جرأت اظهار ندارم
مي ميرم و يارايی اقرار ندارم 
مي ميرم و يارايی اقرار ندارم
افسوس که من جرأت اظهار ندارم
مي ميرم و يارايی اقرار ندارم   مي ميرم و يارايی اقرار ندارم
از آه کشيدن ها  از رنگ پريدن ها
فرياد منو بشنو  فرياد منو بشنو 
از نگاه جان سوزم  از سکوت هر روزم
فرياد منو بشنو  فرياد منو بشنو

ديوار به ديوار تو يک قلب گرفتار
آشيونه داره
ديوار به ديوار تو يک هميشه تب دار
آشيونه داره

ای طبيب پر حوصله محتاج تو هستم
در جوار محبوب  يه بيمار  آشيونه داره
از آه کشيدن ها  از رنگ پريدن ها
فرياد منو بشنو  فرياد منو بشنو 
از نگاه جان سوزم  از سکوت هر روزم
فرياد منو بشنو  فرياد منو بشنو

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/09/15ساعت 16:41  توسط بابک  | 

من خدا را دیدم >>> درویش جاویدان

 

در صليب و زنگ ناقوس کليسا
من خدا را ديده ام
در نهيب طور ده فرمان موسی
من خدا را ديده ام
در پيام ؟ زرتوشت اهورا
در قيام خاتم خوبان دنيا
من خدا را ديده ام
من خدا را ديده ام  من خدا را ديده ام

در طلوع صادق صبح سپيده
من خدا را ديده ام
در غروب آفتاب رنگ پريده
من خدا را ديده ام
در خطوط چهره اي زحمت کشيده
در نگاه پيرمردی کار ديده
من خدا را ديده ام
من خدا را ديده ام  من خدا را ديده ام

در نهاد شعر مولانا و حافظ
من خدا را ديده ام
در شبی در يک فضای عاشقانه
من خدا را ديده ام
همره هر لحظه از روح لطافت
پر کشيدن در فضايی عارفانه
من خدا را ديده ام
من خدا را ديده ام  من خدا را ديده ام

در زلال چشمه اي جوشيده از سنگ
من خدا را ديده ام
در پر پروانه اي زيبا و خوش رنگ
من خدا را ديده ام
در نوای زير و بم های يک آهنگ
سوز دل در نغمه مرغ شباهنگ
من خدا را ديده ام
من خدا را ديده ام  من خدا را ديده ام
من خدا را ديده ام  من خدا را ديده ام
من خدا را ديده ام

آلبوم شاد خندان

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/09/15ساعت 14:5  توسط بابک  | 

وطن من >>> درويش جاویدان

خاک خوب من سجده گاه منی
در شب رازم قبله گاه منی
هر کجا باشم نور راه منی
آخرين لحظه جان پناه منی
وطن منی  وطن منی
ايران  ايران  ايران

ايران ايران ايران   ايران ايران ايران

تو ميدونی چه دلتنگو چه دلگيرم
سعادت ها چه؟ در راه تو مي دیدم
تو مي دونی غرور و افتخارم به ولای توست
همه دلشوره و دلواپسی من برای توست

وطن منی  وطن منی
ايران  ايران  ايران

ايران ايران ايران   ايران ايران ايران

تو خاک سربلند من  هميشه سر بلند باشی
خدا يار و مددکارت  رها از هر گزند باشی
تویي خونم  تويی خاکم  تويی انديشه پاکم
که جان من به راه تو
سرم؟ زخمی یه بیباکم  تنم؟ زخمی يه بیباکم

وطن منی  وطن منی
ايران  ايران  ايران

ايران ايران ايران   ايران ايران ايران

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/09/14ساعت 10:23  توسط بابک  | 

ساقی >>> ويگن

ساقی به خدا خون شد دل ما کو جام شرابم
زین چشم ترم سوزد جگرم سرمست و خرابم
بت عشوه گرم بنشین به برم بنشین ای جانم
شده ام نگران تو چنان دگران از خود مرانم
ساقی دلم شکستی
آه بر تو هم که مستی
کمتر گو افسانه
جام دگر پیمانه

ساقی دست من بر دامان تو
جانم قربان آن چشمان تو
پر کن بار دگر پیمانه ام
بگذر از دنیا و از غم یکدم
ساقی دلم شکستی
آه بر تو هم که مستی
کمتر گو افسانه
جام دگر پیمانه

ساقی به خدا خون شد دل ما کو جام شرابم
زین چشم ترم سوزد جگرم سرمست و خرابم
بت عشوه گرم بنشین به برم بنشین ای جانم
شده ام نگران تو چنان دگران از خود مرانم
ساقی دلم شکستی
آه بر تو هم که مستی
کمتر گو افسانه
جام دگر پیمانه

ساقی دست من بر دامان تو
جانم قربان آن چشمان تو
پر کن بار دگر پیمانه ام
بگذر از دنیا و از غم یکدم
ساقی دلم شکستی
آه بر تو هم که مستی
کمتر گو افسانه
جام دگر پیمانه

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/09/13ساعت 9:48  توسط بابک  | 

خسته >>> مازيار

من کيم يه خسته ام
خسته اي شکسته ام
ديگه بر خاک سياه  ای خدا نشسته ام

يه درخت خشک و زخمی
زخمی از يه دشمنم
مثل بيدی توی بارون داره ميلرزه تنم
ميخزه توی رگام  زهر تلخ و تند مرگ
قصه سقوط من  قصه سقوط برگ
ميسوزونه تنمو  زخم آتيشه سپيد
خون خاکستريمو زير پوستم ميشه ديد

من ديگه نه اون منم نام بی نشون منم
عکسی از گذشته ها جسم نيمه جون منم

من نمايی از يه نيستی
تو که هستی منو درياب
من يه زخمی
ای که تو مرهم زخمی منو درياب

بگير اين دست هايي رو
که خون اون رفته به تاراج
برتره دست های تو از همه دستی منو درياب

هر دری بسته شده به روی من
منه شکسته
ای که به خسته دلان درو نبستی منو درياب
منو درياب منو درياب
ای همه خوبی منو درياب

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/09/12ساعت 9:29  توسط بابک  | 

بی تو >>> جمشید شیبانی

ويگن شيباني گلپا

ز من نپرسی از چه حال زارم
که بی تو چون گذشته روزگارم
بدون روی ماهت ای نگارا
 برفته صبر و طاقت و قرارم

زان شب که رفته اي تو از کنارم
با خود بردی همه دار و ندارم
به جز دلی شکسته و پر از غم
برگو دگر ز عشق تو چه دارم

رفتی و مهر من بردی تو از یاد
دل بی مهرت از مهرم شد آزاد
چگونه عشقت از اين دل برون مي کنی
که دارم وفا به عشقت همچو فرهاد
بی تو شادی بر من حرام است
بی تو مرگ و شادی کدام است
بی تو روزم سيه چو شام است
  بی تو
روزم سيه چو شام است

بی تو
شادی بر من حرام است
بی تو مرگ و شادی کدام است
بی تو روزم سيه چو شام است
بی تو
روزم سيه چو شام است

+ نوشته شده در  شنبه 1385/09/11ساعت 12:1  توسط بابک  | 

ساقی >>> مازيار


شاهرخ حميد مرتضی نلی مازيار بتی وفا

امشب دلی شکسته دارم ساقی
چشمی به خون نشسته دارم ساقی
دردی که جز می تو اش درمون نيست
حرفی که ديگر از کسی پنهون نيست
امشب دلی شکسه دارم ساقی
چشمی به خون نشسته دارم ساقی

امشب دلم سبو سبو مي خواهد
گيرا تر از چشم او مي خواهد
امشب دلم سبو سبو مي خواهد   گيرا تر از دو چشم او مي خواهد
امشب دلی شکسته دارم ساقی
چشمی به خون نشسته دارم ساقی

ای وای اگر شکسته دل برگردم
در پيش غم اگر خجل برگردم
ای وای اگر شکسته دل برگردم   در پيش غم اگر خجل برگردم

ديگر ستاره اي ندارم ساقی
صبح دوباره اي ندارم ساقی
ديگر ستاره اي ندارم ساقی  صبح دوباره اي ندارم ساقی
امشب دلی شکسته دارم ساقی
چشمی به خون نشسته دارم ساقی

+ نوشته شده در  جمعه 1385/09/10ساعت 20:11  توسط بابک  | 

آسموني >>> حميد شب خيز

لینک 2

آسمونی آسمونی
تو که پيشم نمي مونی   تو که پيشم نمي مونی

یه دفعه چشماتو وا کن
 چشمای منو نگاه کن
 تا که حرفامو بخونی
آسمونی آسمونی

آسمونی نمیدونی
 چه ملامت ها کشیدم
تا به عشق تو رسیدم
شب تا چشمامو ميبستم
 تو رو پیش روم میدیدم

تو از آسمونی و من یه زمینی حقیرم
دشت پرواز تو دنیا
 اما من مرغی اسیرم
آسمونی گر بمونی زندگی از سر می گیرم
اگه دستامو بگیری  میدونم که پر میگیرم
ميرم اونجايی که رنگ هيچ زمينی رو نبينم
اما رفتی که محاله  چون خودم اهل زمينم

آسمونی آسمونی
تو که پيشم نمي مونی   تو که پيشم نمي مونی
یه دفعه چشماتو وا کن
 چشمای منو نگاه کن
 تا که حرفامو بخونی
آسمونی آسمونی

آسمونی آسمونی
اون چه در پای تو ريختم
زندگی بود و جوونی
چی بگم خودت ميدونی
 
تو از آسمونی و من یه زمینی حقیرم
دشت پرواز تو دنیا
 اما من مرغی اسیرم
آسمونی گر بمونی  زندگی از سر می گیرم
اگه دستامو بگیری  میدونم که پر میگیرم
ميرم اونجايی که رنگ هيچ زمينی رو نبينم
اما رفتی که محاله  چون خودم اهل زمينم

آسمونی آسمونی
تو که پيشم نمي مونی   تو که پيشم نمي مونی
یه دفعه چشماتو وا کن
 چشمای منو نگاه کن
 تا که حرفامو بخونی
آسمونی آسمونی

آسمونی آسمونی
اون چه در پای تو ريختم
زندگی بود و جوونی
چی بگم خودت ميدونی

آسمونی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/09/09ساعت 8:51  توسط بابک  | 

شانه >>> پوران

بر گیسویت ای جان کمتر زن شانه
چون در چین و شکنش دارد دل من کاشانه
چون در چین و شکنش دارد دل من کاشانه

بگشا ز مویت گرهی چندین مه
تا بگشای گرهی شاید ز دل دیوانه
تا بگشای گرهی شاید ز دل دیوانه

دل در مویت دارد خانه
مجروح گردد چو زنی هر دم شانه
مجروح گردد چو زنی هر دم شانه

در حلقه ی مویت بس دل اسیر است
بینم خونین دل این و آن سر هر دندانه
بینم خونین دل این و آن سر هر دندانه

بر گیسویت ای جان کمتر زن شانه
چون در چین و شکنش دارد دل من کاشانه
چون در چین و شکنش دارد دل من کاشانه

بگشا ز مویت گرهی چندین مه
تا بگشای گرهی شاید ز دل دیوانه
تا بگشای گرهی شاید ز دل دیوانه

دل در مویت دارد خانه
مجروح گردد چو زنی هر دم شانه
مجروح گردد چو زنی هر دم شانه

در حلقه ی مویت بس دل اسیر است
بینم خونین دل این و آن سر هر دندانه
بینم خونین دل این و آن سر هر دندانه

دل در مویت دارد خانه
مجروح گردد چو زنی هر دم شانه
مجروح گردد چو زنی هر دم شانه

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/09/06ساعت 7:12  توسط بابک  | 

ملودي >>> فريدون فرخزاد

 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/09/04ساعت 8:46  توسط بابک  | 

نیلوفر >>> پوران

ای عشق من ای زیبا نیلوفر من
در خواب نازی شبها نیلوفر من
در بستر خود تنها خفته ای تو
ترک من و دل ای مه گفته ای تو
ای دختر صحرا نیلوفر
آه نیلوفر آه نیلوفر
در خلوتم باز آ
نیلوفر آه نیلوفر آه نیلوفر

تویی نامهربان یا من
نکن جور و جفا با من
روم در کوه و صحرا
بلکه بین سبزه ها
ای نوگل دیر آشنا
یابم تو را یابم تو را
تویی نامهربان یا من
نکن جور و جفا با من
روم در کوه و صحرا
بلکه بین سبزه ها
ای نوگل دیر آشنا
یابم تو را یابم تو را

آسمانی دلبر من
عشق من نیلوفر من
ای عشق من ای زیبا نیلوفر من
در خواب نازی شبها نیلوفر من
در بستر خود تنها خفته ای تو
ترک من و دل ای مه گفته ای تو
ای دختر صحرا نیلوفر
آه نیلوفر آه نیلوفر
در خلوتم باز آ
نیلوفر آه نیلوفر آه نیلوفر

ای عشق من ای زیبا نیلوفر من
در خواب نازی شبها نیلوفر من
در بستر خود تنها خفته ای تو
ترک من و دل ای مه گفته ای تو
ای دختر صحرا
نیلوفر آه نیلوفر آه نیلوفر
در خلوتم باز آ
نیلوفر آه نیلوفر آه نیلوفر

تویی نامهربان یا من
نکن جور و جفا با من
روم در کوه و صحرا
بلکه بین سبزه ها
ای نوگل دیر آشنا
یابم تو را یابم تو را
تویی نامهربان یا من
نکن جور و جفا با من
روم در کوه و صحرا
بلکه بین سبزه ها
ای نوگل دیر آشنا
یابم تو را یابم تو را
آسمانی دلبر من
عشق من نیلوفر من
ای عشق من ای زیبا نیلوفر من
در خواب نازی شبها نیلوفر من
در بستر خود تنها خفته ای تو
ترک من و دل ای مه گفته ای تو
ای دختر صحرا نیلوفر
آه نیلوفر آه نیلوفر
در خلوتم باز آ
نیلوفر آه نیلوفر آه نیلوفر

+ نوشته شده در  جمعه 1385/09/03ساعت 16:40  توسط بابک  | 

هم پيمان >>> فريدون فرخزاد

ای هم پيمان امشب با من بمان
افسانه فردا با من بخوان
پناهم باش از خود مرا مران
مگزر از من همچون ديگران
ای آسوده در اين شهر فرياد
فردا وقتی چشمت بر من افتاد
افسانه مرا آور به ياد
نام مرا بگو به باد
من ميترسم من ميترسم از فردايي غمگين
پنهانم کن پنهانم کن ای آواره سنگين

ای هم پيمان امشب با من بمان افسانه فردا با من بخوان پناهم باش از خود مرا مران
مگذر از من همچون ديگران ای آسوده در اين شهر فرياد فردا وقتی چشمت بر من افتاد
افسانه مرا آور به ياد نام مرا بگو به باد

ای داغ من خفته در قلب تو
در ماتمم هرگز اشکی نبار
قلب خود را گور اين قصه کن
نام مرا بر لب ميار
فردای من مرگ افسانه هاست
من ميميرم شايد در نيمه راه
در مرگ من روزی خون ميگريد
چشمان اين شهر سياه
من ميترسم من ميترسم از فردايي غمگين
پنهانم کن پنهانم کن
ای آواره سنگين
من ميترسم من ميترسم از فردايي غمگين
پنهانم کن پنهانم کن
ای آواره سنگين

+ نوشته شده در  جمعه 1385/09/03ساعت 12:10  توسط بابک  | 

شباهنگ >>> هوشمند عقيلی

شب نمايان شد غم ديده گشود
تابم از قلب غم دیده ربود
 
حصرت آمد شادی شد سپری
شاعری در مستی نغمه سرود

آه
عاشق از سوز دل جامه دريد
اشکی از حصرت بر گونه دميد
شد شباهنگی جانب صحرا
خواند آهنگی مست و بی پروا
همچو من
با لب بسته حلقه بشکسته
نغمه اي خواند خسته خسته
همچو من

شد شباهنگی جانب صحرا
خواند آهنگی مست و بی پروا
همچو من
شب نمايان شد غم ديده گشود
تابم از قلب غم ديده ربود

حصرت آمد شادی شد سپری
شاعری در مستی نغمه سرود
شاعری در مستی نغمه سرود

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/09/02ساعت 8:55  توسط بابک  | 

منم اونکه هميشه >>> نلی و فريدون فرخزاد

منم اونکه همیشه تب غم رو لبامه
به خاموشی رسیدن دوای گریه هامه
منم اون که صدای شکستن تو صدامه
تو هر واژه شعرم یه قصه یه پیامه
تو اون قله دوری که تو چشمات یه گهواره نوره
تو صبحی که برای شب عاشق نگات سنگ صبوره
بیا این تنو از سایه جدا کن
دل تنگمو از گریه رها کن
بیا با غزل تازه چشمات
منو زائر درگاه خدا کن
منم اونکه همیشه تب غم رو لبامه

منم اونکه همیشه تب غم رو لبامه
به خاموشی رسیدن دوای گریه هامه
منم اون که صدای شکستن تو صدامه
تو هر واژه شعرم یه قصه یه پیامه
تو اون قله دوری که تو چشمات یه گهواره نوره
تو صبحی که برای شب عاشق نگات سنگ صبوره
بیا این تنو از سایه جدا کن
دل تنگمو از گریه رها کن
بیا با غزل تازه چشمات
منو زائر درگاه خدا کن
منم اونکه همیشه تب غم رو لبامه
به خاموشی رسیدن دوای گریه هامه
منم اون که صدای شکستن تو صدامه
تو هر واژه شعرم یه قصه یه پیامه
منم اونکه همیشه تب غم رو لبامه
به خاموشی رسیدن دوای گریه هامه
منم اون که صدای شکستن تو صدامه
تو هر واژه شعرم یه قصه یه پیامه

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/09/01ساعت 23:13  توسط بابک  |